۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

1386-9-13) کودکستان



یکی از دوستان که هر از چندی پیام های دیدنی و شنیدنی برام میفرسته که اکثرا جذابند امروز این عکس رو برام ایمیل کرده بود.
ماجرا خیلی ساده است. محل شهر کوچکی در احتمالا کشور انگلیس! یک کودکستان و دو کودک معصوم و زیبا ایستاده در کنار دیوار و سرخوش از لذت کودکی و البته امیدوار به عالم آتی ! چشمم به گل و بوته های روی دیوار میفته . جائی که به فراخور حال کودکستان رنگارنگ و الوان شده تا روح شادی و امید رو به کالبد و ذهن لطیف بچه ها تزریق کنه . چند زنبور و پروانه شاداب هم به گرد گل ها می گردند.
اما......
اما چیزی که قشنگ تر و دیدنی تر و البته به گوش جان شنیدنی است این سطور و مذمون آنها ست:

Even After All This Time,
The Sun Never Says To The Earth:
“You Owe Me “
Look What Happens With a Love Like That,
It Lights The Whole Sky.



اما آنچه شنیدنی ترو دیدنی تر بود نام شاعر این سطور بود که از عشق و روشنی برای بچه های بریتانیائی می گفت:

Hafiz - A Persian Poet Of The 1300s

یک بار دیگه با خودم زمزمه کردم:
حتی بعد اززمان بلند
خورشید هرگز به زمین نمی گوید :
"تو به من مدیونی"
ببین این چه عشقی است ( با این عشق چه شده است )
که تمام آسمان را منور کرده!
حافظ – شاعر ایرانی صده 1300
خیلی دلم می خواست شعر اصلی حافظ رو که به زبان انگلیسی ترجمه شده پیدا می کردم . اما هنوز نتونستم.
اما مقایسه کردم. کودکستانی در انگلیس و لطیف سازی روح کوکان با شعر حافظ! اونهم از نوع بدون وزن و قافیه اش! اما ما چه می کنیم که ظهن بچه هامون لطیف بشه؟ به آینده خوش بین و مثبت نگر بشن! ما که اصل اشعار رو داریم با وزن و قافیه! یادم به دیوار مدرسه دخترم افتاد!
عکس یک تانک!
جوانی با مسلسلی در دست! و چفیه عربی به گردن!
لباس رزم به تن
با مشتی گره شده و چهره ای خونین و حشمناک!
در کنار آنهم شعار تابلو بزرگی به عرض چندین برایر شعذ حافظ که بر آن نوشته بود : مرگ بر.......

دلم به حال خودم و کودکم سوخت!
دلم به حال حافظ هم سوخت....... چه که لیاقتش بیش از هموطنانی چون ماست!

۱ نظر:

ناشناس گفت...

چند هفته پيش جشن نوروزي كوئينز پارك، پارلمان انتاريو، جلوه‌هاي بسياري داشت.
نوروز ديگر رسما روزي انتاريويي و كانادايي است و توسط نهادهاي رسمي كشور جشن گرفته مي‌شود. علاقه و شيفتگي بسياري از مردم كانادا (مثل بسياري از مردم جهان) به درافزوده‌هاي فرهنگ و هنر ايران به فرهنگ جهاني ديگر موضوع پنهاني نيست.
هفته‌ گذشته مايكل ايگناتيف، رهبر اپوزيسيون، در مصاحبه با سلام تورنتو از سفرش به ايران و اين شيفتگي سخن گفت. ‌ ‌
اما در مراسم كوئينز پارك، دالتون مك‌گينتي، نخست‌وزير انتاريو، كمي راجع به نوروز و فرهنگ ايرانيان صحبت كرد و در ميان صحبت‌هايش به شعري از حافظ اشاره كرد كه خوانده و بسيار دوست داشته است.
آقاي مك‌گينتي شعر را به انگليسي خواند:

Even after all this time
The sun never says to the earth
"You owe me"
Look what happens with a love like that
It lights the whole sky



بسياري از ايرانيانِ حافظ‌دوست (و كجاست آن كسي كه چندي در ديار ايران زيسته باشد و دل به حافظ نبسته باشد؟) هر چه سعي كردند اصل شعر را پيدا كنند موفق نشدند.
من خودم با چندين نفر ملاقات كردم كه چندين ساعت در ديوان حافظ ورق زده بودند و خبري از نتيجه نبود. كم كم صداي بعضي حافظ‌شناس‌ها داشت در مي‌آمد كه اصلا حافظ كجا صحبت از "زمين و خورشيد" مي‌كرده و مگر علم نجوم در آن زمان اينقدر پيشرفته بوده كه رابطه‌شان را به اين روشني بداند. (و بعضي‌ها هم از اين طرف گوي و ميدان را ربوده بودند و مي‌گفتند ببينيد حافظ و ايراني‌ها در قرن هفتم چقدر پيش‌رفته بوده‌اند.)
جالب است بدانيد كه اين اولين بار نيست كه كسي اينقدر دنبال پيدا كردن اصل اين غزل مي‌رود. سر و كله‌ي اين غزلِ "معروفِ" حافظ چندين بار و در جاهاي مختلف، از نقاشي‌هاي ديواري در آمريكا تا كارت‌هاي پستال، پيدا شده است و ظاهرا چندين نفر هم هميشه دنبال اصلِ شعر بوده‌اند.
افشينه لطيفي، در كتاب مشهور "حتي بعد از اين همه وقت: داستاني از عشق، انقلاب و تَركِ ايران" (Even After All this time) نه تنها آن را در سرآغاز كتابش مي‌آورد بلكه چنان‌كه مي‌بينيد بخشي از مصرع اول آن را عنوان كتاب خود ساخته است.
حجت گلپايگاني هفته‌ي قبل در هفته‌نامه‌ شهروند نوشته بود:
«مدتها پيش از شركت در اين جشن نوروزي و استماع سخنراني نخست وزير، شعر مذكور را در كتاب افشينه خوانده بودم و از آن پس همواره درصدد يافتن اصل آن بوده ام، ولي افسوس كه با تمام جست و جوها، هنوز به نتيجه اي نرسيده ام. از بسياري از فرزانگان هم پرسيدم ولي آنها نيز "اصل شعر" در خاطر مباركشان نبود" و سپس از خوانندگان تقاضا كرده است كه اصل شعر را بيابند.
ما تصميم گرفتيم اين هفته اين جماعت‌ِ بسيار را از جستجو نجات دهيم و داستان اين شعر نايابِ حافظ را حل كنيم.
قضيه ساده است:
چنين شعر و "اصلي" وجود ندارد.
اشتباهِ دوستاني كه به دنبال اصل اين شعر مي‌گشته‌اند اين بوده است كه لابد مدام در ديوان فارسي حافظ بالا و پايين مي‌رفته‌اند و خواسته‌اند چيزي پيدا كنند. حالا حساب كنيد با تمام نسخه‌هاي متعدد حافظ، از قزويني-غني تا شاملو و سايه، اين كار چه مشكلاتي ايجاد مي‌كند. اما راه پيدا كردن اصل فارسي شعر، ساده‌تر است. بايد به منبع انگليسي مراجعه كرد و ديد اين شعر را كدام مترجم از فارسي به انگليسي درآورده است. اين كار بخصوص در مورد اشعار حافظ لازم است چرا كه سابقه‌ ترجمه‌شان به زبان انگليسي بسيار پيچيده است و به دلايلي واضح هيچ ترجمه‌ي قاطع و موفقي از آن‌ها بيرون نيامده است. ‌
‌شعري كه آقاي مك‌گينتي خواند از كتابي به نام "هديه: اشعاري از حافظ، استاد بزرگ صوفي"
The Gift: Poems by Hafez the‌ Great Sufi Matser آمده كه كاري از دانيل لدينسكي، شاعر صوفي آمريكايي، است.
اين كتاب در سال 1999 توسط انتشارات پنگوئن چاپ شده است و به موفقيت بسيار تجاري هم رسيده است. اما متاسفانه اين كتاب هيچ ربطي به حافظ ندارد.
واقعيت اينجاست كه دانيل لدينسكي، كه اهل صوفي‌گرايي است و حدود شش سال در هند نزد مهربابا زندگي مي‌كرده، به هيچ وجه نوشتن يا خواندنِ فارسي را نمي‌داند. او ادعا مي‌كند اين اشعار نه "ترجمه" كه "تفسير" او از حافظ هستند.
لدينسكي در مقدمه‌كتاب خود مدعي مي‌شود: «احساس مي‌كنم رابطه من با حافظ فراي تمام منطق است و در واقع تلاشي است براي عمل به غيرممكن: يعني ترجمه‌ي نور به كلام... پس از شش ماه كه از آغاز اين كار مي‌گذشت من خوابي شگرف ديدم كه در آن حافظ همچون خورشيد جوشان بي‌پاياني ظاهر شد (او را چونان خدا ديدم) كه صدها بيت شعرش را به زبان انگليسي براي من خواند و از من خواست كه پيغام را به "هنرمندان و جستجوگرانش" برسانم.»‌ ‌
منتقدان بسياري تاكيد كرده اند كه اين كتاب اختراع و ابداع خود لدينسكي است و هيچ اعتباري ندارد. مراد نعمت‌نژاد، شاعر و مترجم معاصر تركيه، در نقد خود بر كتابِ لدينسكي مي‌نويسد:
«اين كتاب مجموعه‌اي از اشعارِ "اصل" است كه به عنوان "ترجمه" قالب شده است.»
نعمت‌نژاد در مورد ادعاي خواب‌هاي لدينسكي مي‌گويد:
«همانطور كه خدا با موسي به عبري و با محمد به عربي صحبت كرده است با دانيل لدينسكي هم به انگليسي صحبت كرده است. آقاي لدينسكي خواب خود را ترجمه كرده است و نه متني فارسي از قرن چهاردهم را.»
نعمت‌نژاد تاكيد مي‌كند كه اگر ترجمه‌هاي قبلي حافظ ناكام بوده‌اند «اين كتاب چيزي بيش از ناكامي است؛ اين فريب و دروغ براي بازاريابي به اسم حافظ است.» ‌
‌ با اين حساب، خبري از "اصلِ شعر" موجود نيست. در واقع بيت مذكور ربطي به حافظ ندارد و سروده‌ آقاي لدينسكي بر اساس خواب‌هاي ايشان است.
اما آيا اين نوعي "ترجمه‌ي آزاد" نيست كه بايد در مورد شعر مجاز باشد؟ صاحب‌نظران با اين حرف مخالفند. مصطفي عزيزي، نويسنده، شاعر و حافظ‌شناس مقيم تهران، در مصاحبه‌ تلفني با ما از مشكلات كلي ترجمه مي‌گويد:
«مهم‌ترين مسئله‌ ترجمه حافظ، اشارات و كناياتي است كه در هر كلمه‌شان معاني وسيعي در خود دارند كه در ترجمه لزوما نمي‌آيد. مثلا معلوم نيست ترجمه واژه‌هايي مثل "رند" و "ميخانه"‌قرار است چگونه ترجمه شوند كه بار معنايي آن‌ها منتقل شود.»
وقتي از عزيزي راجع به لدينسكي مي‌پرسم او تاكيد مي‌كند كه هدف انتقال روح و مفاهيم است و "مترجم" لازم نيست به زبان مبدا تسلط داشته باشد و مي‌تواند اين كار را با كمك فردي مسلط به اين زبان انجام دهد اما اين كار از روي تفنن نيست و بايد با دقت تمام انجام شود. مثلا شاملو تمام اشعاري را كه به آن زيبايي از زبان‌هايي مختلف از آلماني تا ژاپني تا انگليسي ترجمه كرده است خط به خط ترجمه كرده است و هر جا توانسته اتفاقا از همان كلمات هم استفاده كرده است.
با اين حساب ماجراي "جستجوي شعر حافظ" كه با غلظت بسيار در اينترنت هم ادامه دارد اينگونه خاتمه مي‌يابد:
آقاي لدينسكي تمام اين بيت را خود سروده است و به نام حافظ عرضه كرده است. اما جالب اين‌كه بعضي خوش‌ذوقانِ ايراني وقتي از اين امر باخبر شدند خودشان دست به قلم برده و شعر آقاي لدينسكي را به فارسي برگردانده‌اند. حاصل كار يكي از اين خوش‌ذوقان، كه روي يكي از انجمن‌هاي اينترنتي پيدا كرديم، چنين است: ‌ ‌

خورشيد از هجر زمين شمعي به دل افروخته
با اشك پنهان ريختن لب‌هاي خود را دوخته
از عشق روي ماه او با هر غروبي ساخته
آتش به جان شب زده هفت آسمان را سوختْ

و فاصله‌ اين شعرِ كاميوني با حافظ، همان فاصله‌ آقاي لدينسكي است با حافظ... و با حقيقت!
ترجمه‌ حافظ به انگليسي ممكن نمي‌شود مگر همان اتفاقي بيافتد كه در مورد خيام افتاد و آن‌اين‌كه شاعر انگليسي‌زباني به بزرگي فيتزجرالد پيدا بشود كه فارسي نيز بداند و دست به انتقال مفاهيم و معاني شعر به انگليسي بزند. و اين با توجه به زوالِ شعر انگليسي خيلي محتمل نيست. گرچه اگر قرار باشد در جايي اتفاق بيافتد آن‌جا بايد همين تورنتو باشد كه اولا نسبت به ساير كشورهاي انگليسي زبان علاقه‌ خود به شعر را هنوز حفظ كرده است و ثانيا پر است از كانادايي‌هاي فارسي‌زبان. تا زماني كه "فيتزجرالدي" پيدا بشود علاقه‌مندان بايد همان كاري را بكنند كه فردريش انگلس، جامعه‌شناس و فيلسوف آلماني قرن نوزدهم، انجام مي‌داد. او در نامه‌اي به كارل ماركس مي‌گويد:
«از فرصت استفاده كرده و فارسي آموخته‌ام... راستي خواندن حافظ، اين پير نابكار، به زبان اصلي بسيار دلچسب است.» (نامه‌ انگلس به ماركس،‌1853، مجموعه آثار انگليسي ماركس و انگلس، جلد 39، صفحه‌ 335، ترجمه‌ فارسي از ماست.)