"هدف" هميشه انگيزه يك رفتار است و ترديدي در آن نيست. اما اينكه موضوع "تقلب گسترده در انتخابات" را به عنوان عامل شروع جنبش يا هدف آن كنيم درست نيست. اين موضوع فقط يكي از عوامل است كه زماني در متن بود، اما اكنون و به دليل لجاجت هاي حاكميت به بخشي از حاشيه تبديل شده و در كنار ديگر عواملي قرار گرفته كه در زمره مطالبات اجتماعي جنبش امروزي است. البته بخشي از حاكميت به عمد اصرار دارد كه مسئله انتخابات و برخي اشخاص و نامها را به عنوان كليت اهداف و عوامل اصلي جنبش سبز به اذهان قالب كند كه البته اين يا از سر نا آگاهي و ناتواني از برداشت واقعيت هاست و يا قصد عمدي در پاك كردن صورت هزاران مسئله اي است كه در اجتماع مطرح است.
من بخشي از هدف را در جاي ديگر و بر اساس برداشت خودم چنين طرح كردم كه اميدوارم به اندازه كافي گويا باشد:
"هدف معلوم است! تعديل اين اوضاع بدون شعار و تخريب و فرافكني و بگير و ببند! پذيرش مسئوليت خطاهاي گذشته و تصحيح روش و دوري از لجاجت و انحصار طلبي مسئولين كمترين چيزي است كه ملت مي تواند از مسئول خود بخواهد. اين خواسته حداقل در گام اول به هيچوجه به معني ساختار شكني و انقلاب خواهي نيست."
به اين موارد مي توانم اضافه كنم: شفافيت و پاسخگوئي در عملكرد اجرائي و ايجاد يك ساختار غير وابسته قضائي و ايجاد راهكارهاي قانوني براي ايجاد سنديكاهاي صنفي جهت پيگيري مطالبات گروه هاي مختلف اجتماعي، رفع سياست زدگي و سياست بازي در امور اجرائي، پرهيز از انجام اقدامات خودسرانه تحريك آميز و تك محور در سطح جهاني و جايگزيني روال صحيح ديپلماتيك بر اساس منافع ملي و نهايتا جايگزيني منافع ملي به جاي منافع شخصي و جناحي در تصميم هاي كلان را مي توان ذكر نمود.
اگر يك طوفان ذهني راه بيندازيم و خارج از علائق سياسي و پيش داوري به مطالبات معوق همه جناح ها _ از جمله اصولگرايان منتقد و غير وابسته _ نظر كنيم، متوجه خواهيم شد كه مسئله "انتخابات" كسر بسيار كوچكي از بسته عظيم مطالبات معوق جامعه است. شايد بتوان بزرگ ترين هدف را همان امكان طرح مطالبات و ايجاد زمينه لازم براي امكان سنجي رفع آنها بر اساس حقوق واقعي _ نه رانتي و جناحي _ و بر اساس واقعيت ها و به تناسب امكانات موجود دانست.
بايد ياد آور شد كه اين مطالبات در همين چند ماه و حتي چند سال ايجاد نشده است. البته در اين ايام تشديد شده است. اما در واقع اين موارد حاصل 30 سال شعار گرائي و بي عملي دولت ها و عوامل و اركان مختلفي است كه هر يك به حد خود در اين وضعيت مسئولند و همينكه هر يك در همان حد مسئوليت را بپذيرند و به جاي لجاجت و فرافكني و بدتر كردن اوضاع و انداختن بار مسئوليت به گردن اين و آن و دشمن تراشي و توهم زائي ، قدم در راه اصلاح امور و بازگرداندن آب رفته به جوي بگذارند، جنبش اجتماعي ايران به دور از ساختار شكني و انقلابي گري به اهداف خود رسيده است و آن عوامل نيز بيشترين خدمت را به نظامي كرده اند كه مدعي طرفداري از آن هستند.
سهشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۹
جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹
هذیان های شبانه.....
بي خوابي زده به سرم. چند روزي هم شده كه هواي منطقه به شدت شرجيه و قدم زدن نمي طلبه! راستش همين چند روز هواي دلم هم شرجيه و حوصله فروم و چت سياسي و مخ تركوندن با اين و اون در بساط نيست. منم و چند تا كتاب ! اما حوصله كتاب خوندن هم نيست.
طبق معمول عادات تنهائي، يه قلم هست و يه تيكه كاغذ و بسم ا... ! با خودم شروع ميكنم به حرف زدن :
خوابم نمياد!
از كي؟
يادم نمياد!
شايد يه وقت خيلي خوابيدم! ديروز ، پريروز، پارسال ، يه قرن پيش ، قرن ها پيش!
اصلا من نبودم كه خوابيدم! بابام بود! باباي بابام بود! شايد هم چند نسل از پدرانم بودن!
رفتم توي تاريخ ببينم كي خواب بود!
تاريخ؟ دارن حذفش ميكنند! ميگن تاريخ ايران همش سي ساله! بقيه اش كشكه! هذيونه! اصلا هيچي نيست! چرته! پادشاهان و اساطيرجزو تاريخ نبودن! همه خواب بوده!
مي گن ، قبل از اين 30 سال ما نه اتم داشتيم، نه موبايل ، نه سلول بنيادي، نه كامپيوتر، نه كارت سوخت! همون شاهان دروغين همشو بالا كشيده بودن و نمي دادن به ما! همش به بركت همين سي سال پديد اومد! اگه نبود اين سي سال، ما هنوز گوسفند مي چرونديم، آتش مي پرستيديم، شير شتر مي خورديم و به چاي كليد و پريز البرز از سنگ چخماق استفاده مي كرديم!
به همون تاريخ چرت نگاه مي كنم! همون چيزي كه نبوده! نبوده؟
( چند لحظه صبر!)
نه! مثل اينكه يه چيزائي بوده!
شايد خواب بوده! رويا بوده! اما بوده!
يه هو يكي پيدا شد و گفت: آره بوده! بيشتر بوده! يه چيزائي هم بوده كه بهش ميگفتن ...چي؟ آها! يادم اومد! مي گفتن : "هويت"
مي پرسم : چي هست "هويت"؟ كجاست "هويت"؟
مي گه: گم شده!
مي گه: بردنش! خواب بودين! بردنش!
مي گه: باباتم خواب بود! باباي باباتم خواب بود! چند نسل از پدرانتم خواب بودن!
خوب كه فكر ميكنم! داره يه چيزائي يادم مياد!
خوابمون كه برد، نمي دونستيم چي داريم! يادمون نبود كي هستيم و كجائيم! يه چيزائي تو همون كتاباي تاريخ هيچ و پوچ چيونده بودن! چند صد سال خوابيديم.
سرو صدا شد! چشمامون رو يه خورده باز كرديم. گيج و منگ بوديم و دست و رو نشسته ، كه يه چيزي نشونمون دادن! گفتن اين بزرگيه! گفتن اين مدرنيته است! خيلي چيزاي ديگه هم نشونمون دادن تا ثابت كنن كه ديگران بزرگ شدن و ما هنوز كوچكيم! ديگراني كه اينا رو ساخته بودن!
يكي كشيدمون كنار! گفت: آهاي! بدبختا! اينا رو باور نكينين! اينا مال خودتون بود! ميراثتون بود! خواب بودين بردنش! گذاشتن خواب بمونين تا از ذهنتون پاك پاك بشه! چهار صد سال ! پونصد سال ! هزار سال! از مغول تا سلجوق! از صفوي تا قجر! همه رو خوابيدين! فقط خواب ديديدن! اونهم چه خوابي! خواب طاعون و سالك و خرافه و اعتياد!
آخراش داشتين بيدار مي شدين! صداي ريل راه آهن روسي و توپ عثماني واستون تلنگر بود! مشروطيت اول بيداري بود. كه يه هو، دوباره يكي زد تو سرتون! دوباره نشستين! دوباره منگ شدين! باز چرت زدين!
داره يادم مياد!
گيج و مبهوت! خرابه هاي شيراز رو ديديم، نفهميديم چيه! با خودمون گفتيم از آسمون افتاده! يه فرنگي باد تو غبغب كرد و گفت: نه ! اينا اينجا بوده! خونه باباتونه! اسمش جمشيد بود! اينجام تختش بود! بعدم يه قصه واسمون گفت! راست و دروغش معلوم نبود!
ولي بعدش يكي گفت : نه بابا! كدوم جمشيد! كدوم تخت؟ اينجا اصلا جمشيدي نبود! پارسي بود! پارسه اي بود! خواب بودين اسمشو عوض كردن!
برگشتم از خودي ها پرسيدم: بابا لامصبا اينا چي ميگن؟ ما هيچكي بينمون نيست يادش بياد اينا چيه؟ مال كيه؟ همشو بايد بقيه بهمون بگن؟ راستي كه بد بختيم!
يكي ديگه گفت: يه جائي بوده، بهش ميگفتن راه شاهي! شهري بوده بهش ميگفتن بيشاپور! معبدي بوده به نام آناهيتا!
اينا چي بوده؟ اينهمه دروغ؟
اومدن پيداش كردن! ما رو بردن و مال خودمون رو نشونمون دادن! باز گفتن: بدبختا اينا مال شما بود!
يه فرانسوي پيدا شد! يه لا و دولا و از زور بيكاري اومد اينجا! 35 سال با قاطر و الاغ، تو جاده هاي مالرو، توي گرماي 50 درجه شوش و دله دهاتش، وسط طاعون و سالك گشت و گشت! تا يه تپه پيدا كنه! همه مي گفتن ديوونه است! ملاهاي روستاي بالا و پائين براش جوشونده تجويز ميكردن! مي گفتن تو شهر فرنگ مجنون شده و سر زده به بيابون!
ديوانه آخرش يه تپه پيدا كرد! گير داد بهش! تراشيدش! از زيرش يه مشت سنگ و آجر در اومد!
بعدش شروع كرد به هذيون گفتن! گفت به اينجا ميگن : "سومنات!" به اينجا مي گن : "چغازنبيل!" گفت : اينجا 3400 سال پيش تصفيه خونه و سيستم آب زهكشي داشته!
گفتيم: 3400 سال يعني چند وجب؟
بي خيال شد و رفت!
يه ديوونه ديگه يه تيكه سنگ پيدا كرد. گفت بهش ميگن: "پارسوماش" نخستين رساله حقوق بشر! نفهميديم! فقط فهميديم حرفاش همش الكي بود!
بازم خوابمون ميومد!
اما دور و برمون توي دنيا سرو صدا زياد شده بود! اونقدر زياد و زياد و زياد كه ديگه نمي شد خوابيد!
آاآاآآآاآاآه ه ه ه ! به اينم ميگن زندگي؟ نميذارن يه چرت بزنه آدم!!
چرتمون پريد! مثلا هوشيار شديم!
بلند شديم! گشتيم توي اين هير و وير، يه چيز خوب پيدا كنيم! اولين چيزي كه پيدا كرديم اسمشو گذاشتيم: "تمدن بزرگ!" و تصميم گرفتيم بي نوبت از دروازش رد شيم!
راستش شايد مايه اش رو هم داشتيم! چون تا به خود اومديم فهميديم زير پامونم چربه! يعني بهمون گفتن كه زير پامون چربه! مي تونستيم همون راهي را كه توي اون قرن ها كه ما خواب بوديم ، بقيه عالم با قواي همتشون و بر سنگلاخ زمانه طي كرده بودند رو به راحتي بر چربي نفت بلغزيم و از همه جلو بزنيم! مي تونستيم! مي تونستيم! اگر عرضه ميداشتيم و يه جو غيرت و عقل، مي تونستيم!
اما چي شد؟
واسه شكوهي كه خودمون نمي دونستيم كه داشتيم، و بقيه گفتن كه داشتيم چراغوني كرديم! هلهله كرديم! از سرمايه ملعبه ساختيم! تا تونستيم پفك و يام يام و اسمارتيز خريديم! خودمونم خورديم! بقيه هم خوردن! چنان تند تند كه به جاي پيشروي هي دور خودمون چرخيديم! هي چرخيديم! هي چرخيديم!
حالمون به هم خورد! استفراغ!
بلندشديم! انقلاب شده بود! تمدن بزرگ طرد شده بود! نجس شده بود! قصه گوي فرنگي هم دشمن و دروغگو شده بود! هر چند كه بهاي قصه هاي مزخرفش را چند برابر گرفته بود!
يه عده ميداندار شدند! تاريخ دوباره شروع شد! ساعتش ري ست شد!
ميداندار شدند تا دوباره شروع كنند!
ظاهرا بيدار شده بوديم و از خوابزدگي فاصله داشتيم . با گذشته هم فاصله داشتيم. دلمان نمي خواست برگرديم! اما يك عده از "برگزيدگان عالم غيب" پيداشون شد! اين بار اينها در ميان خودمان بودند و كوتاه هم نمي امدند! ميخواستند ما رو بر گردانند! تكليف بود! تكليف! از اينجا به بعد ديگه به "اگرچه" بايد ميگفتيم "فلذا"! اينهم تكليف بود!
از اينجا به بعد ديگه هر چه بود وظيفه بود. تكليف بود. اولين و مهمترين وظيفه هم اين بود كه بيدار باشيم. اما خواب ببينيم!!!! همان هذيانهاي دوران خواب زنده شد. اما اين بار در بيداري.
مشكل از اونجا شروع شد كه فكر كرديم دنيا موظف به شنيدن و پسنديدن هذيانها و خوابهاي ماست! اما بدبختي اينه كه دنياي بي سليقه و خاصيت، نه شنيد و نه پسنديد! راستش خودمان هم همچين خيلي نپسنديديم!
ميدان مغلوبه شد! "برگزيدگان عالم غيب"با دنيا هم سرجنگ شدند و دنيا هم با انان!
اما!
حالا! امروز ! الآن ! ما كجاي ميدان هستيم؟ طرف "برگزيده" ها؟ يا طرف دنيا؟
اول بايد حق خود را از كدامشان بستانيم؟ از "برگزيده" ها ؟ يا از دنيا؟
آيا الان بيداريم؟ يا بازم خوابيديم؟ يا در بيداري خواب مي بينيم؟
اما! نه! ظاهرا بيداريم! فقط بعضي ها خوششون نمياد. مي خوان كه بازم بخوابيم!
اما در بيداري....اول بايد تكليف را با خودمان روشن كنيم و بعد با دنيا! بايد تكليف را روشن كنيم چنان كه خودمون مي خوايم! وگر نه دنيا تكيف را چنان روشن خواهد كرد كه خودش مي خواد!
تكيف ؟ آره!
شايد لازمه تكليف "هويت" گم شده را روشن كنيم! كه ايم ؟ كجائيم؟ از دنيا چه مي خوايم؟
بايد خودمون پيداش كنيم. خودشو پيدا كنيم. اصلش رو پيدا كنيم. وگرنه ديگران باز يكي برامون خواهند ساخت! يه قلابي شو! شايد مدل چيني يا روسي شو! به ده ها برابر قيمت غالبمون خواهند كرد. مثل همون كثافتي كه دفعه قبل فرنگي ها به نام "هويت" و "عظمت" غالبمون كردند كه حالمون رو به هم زد و غسيون كرديم! البته گلاب به روتون!
الان دارم زور مي زنم تكليف رو روشن كنم!
اما يه هو....
تلفن زنگ مي خوره. سرپرست شيفت كارخونه است. ميگه: "كجائي بابا! خوابيدي؟ يه ساعت از شيفتت گذشته! تكليف ما رو روشن كن! مياي شيفت رو تحويل بگيري يا نه؟"
وااااي ي ي! چه همه تكليف بايد روشن كنم! اووووووه ه ه ه ه !
همون بخوابيم بهتره به حضرت عباس!
شب بخير!
طبق معمول عادات تنهائي، يه قلم هست و يه تيكه كاغذ و بسم ا... ! با خودم شروع ميكنم به حرف زدن :
خوابم نمياد!
از كي؟
يادم نمياد!
شايد يه وقت خيلي خوابيدم! ديروز ، پريروز، پارسال ، يه قرن پيش ، قرن ها پيش!
اصلا من نبودم كه خوابيدم! بابام بود! باباي بابام بود! شايد هم چند نسل از پدرانم بودن!
رفتم توي تاريخ ببينم كي خواب بود!
تاريخ؟ دارن حذفش ميكنند! ميگن تاريخ ايران همش سي ساله! بقيه اش كشكه! هذيونه! اصلا هيچي نيست! چرته! پادشاهان و اساطيرجزو تاريخ نبودن! همه خواب بوده!
مي گن ، قبل از اين 30 سال ما نه اتم داشتيم، نه موبايل ، نه سلول بنيادي، نه كامپيوتر، نه كارت سوخت! همون شاهان دروغين همشو بالا كشيده بودن و نمي دادن به ما! همش به بركت همين سي سال پديد اومد! اگه نبود اين سي سال، ما هنوز گوسفند مي چرونديم، آتش مي پرستيديم، شير شتر مي خورديم و به چاي كليد و پريز البرز از سنگ چخماق استفاده مي كرديم!
به همون تاريخ چرت نگاه مي كنم! همون چيزي كه نبوده! نبوده؟
( چند لحظه صبر!)
نه! مثل اينكه يه چيزائي بوده!
شايد خواب بوده! رويا بوده! اما بوده!
يه هو يكي پيدا شد و گفت: آره بوده! بيشتر بوده! يه چيزائي هم بوده كه بهش ميگفتن ...چي؟ آها! يادم اومد! مي گفتن : "هويت"
مي پرسم : چي هست "هويت"؟ كجاست "هويت"؟
مي گه: گم شده!
مي گه: بردنش! خواب بودين! بردنش!
مي گه: باباتم خواب بود! باباي باباتم خواب بود! چند نسل از پدرانتم خواب بودن!
خوب كه فكر ميكنم! داره يه چيزائي يادم مياد!
خوابمون كه برد، نمي دونستيم چي داريم! يادمون نبود كي هستيم و كجائيم! يه چيزائي تو همون كتاباي تاريخ هيچ و پوچ چيونده بودن! چند صد سال خوابيديم.
سرو صدا شد! چشمامون رو يه خورده باز كرديم. گيج و منگ بوديم و دست و رو نشسته ، كه يه چيزي نشونمون دادن! گفتن اين بزرگيه! گفتن اين مدرنيته است! خيلي چيزاي ديگه هم نشونمون دادن تا ثابت كنن كه ديگران بزرگ شدن و ما هنوز كوچكيم! ديگراني كه اينا رو ساخته بودن!
يكي كشيدمون كنار! گفت: آهاي! بدبختا! اينا رو باور نكينين! اينا مال خودتون بود! ميراثتون بود! خواب بودين بردنش! گذاشتن خواب بمونين تا از ذهنتون پاك پاك بشه! چهار صد سال ! پونصد سال ! هزار سال! از مغول تا سلجوق! از صفوي تا قجر! همه رو خوابيدين! فقط خواب ديديدن! اونهم چه خوابي! خواب طاعون و سالك و خرافه و اعتياد!
آخراش داشتين بيدار مي شدين! صداي ريل راه آهن روسي و توپ عثماني واستون تلنگر بود! مشروطيت اول بيداري بود. كه يه هو، دوباره يكي زد تو سرتون! دوباره نشستين! دوباره منگ شدين! باز چرت زدين!
داره يادم مياد!
گيج و مبهوت! خرابه هاي شيراز رو ديديم، نفهميديم چيه! با خودمون گفتيم از آسمون افتاده! يه فرنگي باد تو غبغب كرد و گفت: نه ! اينا اينجا بوده! خونه باباتونه! اسمش جمشيد بود! اينجام تختش بود! بعدم يه قصه واسمون گفت! راست و دروغش معلوم نبود!
ولي بعدش يكي گفت : نه بابا! كدوم جمشيد! كدوم تخت؟ اينجا اصلا جمشيدي نبود! پارسي بود! پارسه اي بود! خواب بودين اسمشو عوض كردن!
برگشتم از خودي ها پرسيدم: بابا لامصبا اينا چي ميگن؟ ما هيچكي بينمون نيست يادش بياد اينا چيه؟ مال كيه؟ همشو بايد بقيه بهمون بگن؟ راستي كه بد بختيم!
يكي ديگه گفت: يه جائي بوده، بهش ميگفتن راه شاهي! شهري بوده بهش ميگفتن بيشاپور! معبدي بوده به نام آناهيتا!
اينا چي بوده؟ اينهمه دروغ؟
اومدن پيداش كردن! ما رو بردن و مال خودمون رو نشونمون دادن! باز گفتن: بدبختا اينا مال شما بود!
يه فرانسوي پيدا شد! يه لا و دولا و از زور بيكاري اومد اينجا! 35 سال با قاطر و الاغ، تو جاده هاي مالرو، توي گرماي 50 درجه شوش و دله دهاتش، وسط طاعون و سالك گشت و گشت! تا يه تپه پيدا كنه! همه مي گفتن ديوونه است! ملاهاي روستاي بالا و پائين براش جوشونده تجويز ميكردن! مي گفتن تو شهر فرنگ مجنون شده و سر زده به بيابون!
ديوانه آخرش يه تپه پيدا كرد! گير داد بهش! تراشيدش! از زيرش يه مشت سنگ و آجر در اومد!
بعدش شروع كرد به هذيون گفتن! گفت به اينجا ميگن : "سومنات!" به اينجا مي گن : "چغازنبيل!" گفت : اينجا 3400 سال پيش تصفيه خونه و سيستم آب زهكشي داشته!
گفتيم: 3400 سال يعني چند وجب؟
بي خيال شد و رفت!
يه ديوونه ديگه يه تيكه سنگ پيدا كرد. گفت بهش ميگن: "پارسوماش" نخستين رساله حقوق بشر! نفهميديم! فقط فهميديم حرفاش همش الكي بود!
بازم خوابمون ميومد!
اما دور و برمون توي دنيا سرو صدا زياد شده بود! اونقدر زياد و زياد و زياد كه ديگه نمي شد خوابيد!
آاآاآآآاآاآه ه ه ه ! به اينم ميگن زندگي؟ نميذارن يه چرت بزنه آدم!!
چرتمون پريد! مثلا هوشيار شديم!
بلند شديم! گشتيم توي اين هير و وير، يه چيز خوب پيدا كنيم! اولين چيزي كه پيدا كرديم اسمشو گذاشتيم: "تمدن بزرگ!" و تصميم گرفتيم بي نوبت از دروازش رد شيم!
راستش شايد مايه اش رو هم داشتيم! چون تا به خود اومديم فهميديم زير پامونم چربه! يعني بهمون گفتن كه زير پامون چربه! مي تونستيم همون راهي را كه توي اون قرن ها كه ما خواب بوديم ، بقيه عالم با قواي همتشون و بر سنگلاخ زمانه طي كرده بودند رو به راحتي بر چربي نفت بلغزيم و از همه جلو بزنيم! مي تونستيم! مي تونستيم! اگر عرضه ميداشتيم و يه جو غيرت و عقل، مي تونستيم!
اما چي شد؟
واسه شكوهي كه خودمون نمي دونستيم كه داشتيم، و بقيه گفتن كه داشتيم چراغوني كرديم! هلهله كرديم! از سرمايه ملعبه ساختيم! تا تونستيم پفك و يام يام و اسمارتيز خريديم! خودمونم خورديم! بقيه هم خوردن! چنان تند تند كه به جاي پيشروي هي دور خودمون چرخيديم! هي چرخيديم! هي چرخيديم!
حالمون به هم خورد! استفراغ!
بلندشديم! انقلاب شده بود! تمدن بزرگ طرد شده بود! نجس شده بود! قصه گوي فرنگي هم دشمن و دروغگو شده بود! هر چند كه بهاي قصه هاي مزخرفش را چند برابر گرفته بود!
يه عده ميداندار شدند! تاريخ دوباره شروع شد! ساعتش ري ست شد!
ميداندار شدند تا دوباره شروع كنند!
ظاهرا بيدار شده بوديم و از خوابزدگي فاصله داشتيم . با گذشته هم فاصله داشتيم. دلمان نمي خواست برگرديم! اما يك عده از "برگزيدگان عالم غيب" پيداشون شد! اين بار اينها در ميان خودمان بودند و كوتاه هم نمي امدند! ميخواستند ما رو بر گردانند! تكليف بود! تكليف! از اينجا به بعد ديگه به "اگرچه" بايد ميگفتيم "فلذا"! اينهم تكليف بود!
از اينجا به بعد ديگه هر چه بود وظيفه بود. تكليف بود. اولين و مهمترين وظيفه هم اين بود كه بيدار باشيم. اما خواب ببينيم!!!! همان هذيانهاي دوران خواب زنده شد. اما اين بار در بيداري.
مشكل از اونجا شروع شد كه فكر كرديم دنيا موظف به شنيدن و پسنديدن هذيانها و خوابهاي ماست! اما بدبختي اينه كه دنياي بي سليقه و خاصيت، نه شنيد و نه پسنديد! راستش خودمان هم همچين خيلي نپسنديديم!
ميدان مغلوبه شد! "برگزيدگان عالم غيب"با دنيا هم سرجنگ شدند و دنيا هم با انان!
اما!
حالا! امروز ! الآن ! ما كجاي ميدان هستيم؟ طرف "برگزيده" ها؟ يا طرف دنيا؟
اول بايد حق خود را از كدامشان بستانيم؟ از "برگزيده" ها ؟ يا از دنيا؟
آيا الان بيداريم؟ يا بازم خوابيديم؟ يا در بيداري خواب مي بينيم؟
اما! نه! ظاهرا بيداريم! فقط بعضي ها خوششون نمياد. مي خوان كه بازم بخوابيم!
اما در بيداري....اول بايد تكليف را با خودمان روشن كنيم و بعد با دنيا! بايد تكليف را روشن كنيم چنان كه خودمون مي خوايم! وگر نه دنيا تكيف را چنان روشن خواهد كرد كه خودش مي خواد!
تكيف ؟ آره!
شايد لازمه تكليف "هويت" گم شده را روشن كنيم! كه ايم ؟ كجائيم؟ از دنيا چه مي خوايم؟
بايد خودمون پيداش كنيم. خودشو پيدا كنيم. اصلش رو پيدا كنيم. وگرنه ديگران باز يكي برامون خواهند ساخت! يه قلابي شو! شايد مدل چيني يا روسي شو! به ده ها برابر قيمت غالبمون خواهند كرد. مثل همون كثافتي كه دفعه قبل فرنگي ها به نام "هويت" و "عظمت" غالبمون كردند كه حالمون رو به هم زد و غسيون كرديم! البته گلاب به روتون!
الان دارم زور مي زنم تكليف رو روشن كنم!
اما يه هو....
تلفن زنگ مي خوره. سرپرست شيفت كارخونه است. ميگه: "كجائي بابا! خوابيدي؟ يه ساعت از شيفتت گذشته! تكليف ما رو روشن كن! مياي شيفت رو تحويل بگيري يا نه؟"
وااااي ي ي! چه همه تكليف بايد روشن كنم! اووووووه ه ه ه ه !
همون بخوابيم بهتره به حضرت عباس!
شب بخير!
| You Opinon : |
چهارشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۸
دوشنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۸
1386-9-13) کودکستان
یکی از دوستان که هر از چندی پیام های دیدنی و شنیدنی برام میفرسته که اکثرا جذابند امروز این عکس رو برام ایمیل کرده بود.
ماجرا خیلی ساده است. محل شهر کوچکی در احتمالا کشور انگلیس! یک کودکستان و دو کودک معصوم و زیبا ایستاده در کنار دیوار و سرخوش از لذت کودکی و البته امیدوار به عالم آتی ! چشمم به گل و بوته های روی دیوار میفته . جائی که به فراخور حال کودکستان رنگارنگ و الوان شده تا روح شادی و امید رو به کالبد و ذهن لطیف بچه ها تزریق کنه . چند زنبور و پروانه شاداب هم به گرد گل ها می گردند.
اما......
اما چیزی که قشنگ تر و دیدنی تر و البته به گوش جان شنیدنی است این سطور و مذمون آنها ست:
ماجرا خیلی ساده است. محل شهر کوچکی در احتمالا کشور انگلیس! یک کودکستان و دو کودک معصوم و زیبا ایستاده در کنار دیوار و سرخوش از لذت کودکی و البته امیدوار به عالم آتی ! چشمم به گل و بوته های روی دیوار میفته . جائی که به فراخور حال کودکستان رنگارنگ و الوان شده تا روح شادی و امید رو به کالبد و ذهن لطیف بچه ها تزریق کنه . چند زنبور و پروانه شاداب هم به گرد گل ها می گردند.
اما......
اما چیزی که قشنگ تر و دیدنی تر و البته به گوش جان شنیدنی است این سطور و مذمون آنها ست:
Even After All This Time,
The Sun Never Says To The Earth:
“You Owe Me “
Look What Happens With a Love Like That,
It Lights The Whole Sky.
اما آنچه شنیدنی ترو دیدنی تر بود نام شاعر این سطور بود که از عشق و روشنی برای بچه های بریتانیائی می گفت:
Hafiz - A Persian Poet Of The 1300s
یک بار دیگه با خودم زمزمه کردم:
حتی بعد اززمان بلند
خورشید هرگز به زمین نمی گوید :
"تو به من مدیونی"
ببین این چه عشقی است ( با این عشق چه شده است )
که تمام آسمان را منور کرده!
حافظ – شاعر ایرانی صده 1300
خیلی دلم می خواست شعر اصلی حافظ رو که به زبان انگلیسی ترجمه شده پیدا می کردم . اما هنوز نتونستم.
اما مقایسه کردم. کودکستانی در انگلیس و لطیف سازی روح کوکان با شعر حافظ! اونهم از نوع بدون وزن و قافیه اش! اما ما چه می کنیم که ظهن بچه هامون لطیف بشه؟ به آینده خوش بین و مثبت نگر بشن! ما که اصل اشعار رو داریم با وزن و قافیه! یادم به دیوار مدرسه دخترم افتاد!
عکس یک تانک!
جوانی با مسلسلی در دست! و چفیه عربی به گردن!
لباس رزم به تن
با مشتی گره شده و چهره ای خونین و حشمناک!
در کنار آنهم شعار تابلو بزرگی به عرض چندین برایر شعذ حافظ که بر آن نوشته بود : مرگ بر.......
دلم به حال خودم و کودکم سوخت!
دلم به حال حافظ هم سوخت....... چه که لیاقتش بیش از هموطنانی چون ماست!
| You Opinon : |
سهشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۸
خداوند و بندگانش
روزی خداوند تصمیم می گیرد که کمی با بندگانش گپ بزند! ببیند بندگانش مستقیما با او چه می گویند و از او چه می خواهند. آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد . خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم . خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سپس به سفر خود ادامه داد
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ . در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم . عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت
مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ؟ مهم نیست کجاست! در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم . خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است! برکت زیادی دارد و روزگارش می گذرد! مثل من گرسنه نیست و تن پوشی هم از پشم بز بافته! خداوند فرمود که بنده من! بگو تا تو را نیز گله ای بز عطا کنم تا روزگارت بهینه گردد! مرد ژنده پوش گفت : نه! نه بز می خواهم نه گله بز! اگر می خواهی برای من کاری کنی فقط از تو تقاضا دارم بز او را بکش! خداوند در تعجب از آنچه این بنده گوید نگاهی به تابلو محل کرد ! بر آن نوشته بود: ایران
| You Opinon : |
پنجشنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۸
What Do You Think?
You have an autonomous cow farm, contains 100 cows as your own. The situation is normal with an average amount of production in dairy and meet. You normally look forward to new ways to improve the production.
A day, an angle come to you and offer you an opportunity! You can Choose Yes or No!He offers an opportunity which accordingly, if you would like and confirm, your cows would be able to think perfectly!!!!! So, they would be able to manage the situation to produce more dairies and fat and meet!!!!!! Also they may be improving in other quantities by the logical ways! They will give you a prompt consult at all fields like economy, saving energy and so on.What do you think…….Do you accept the offer?
1st suggested answer by simple people:
Ooohhhh, Nice, that's ok, Why not. I would accept your offer abruptly! I could lay and watch my improvement like a favorite movie without any disruption! Come on. In a few days, I would have a lot of cows, a big farm, with a huge capacity of production. I could establish my own government!!!!!!!!!!!!!
2nd Suggested answer by leaders and politicians:
Forget it at all! I'll insist to save my 100 stupid cows and my own normal production. In this case I would try to improve the situation by my own logic and mind. In the other case, be sure that I have to solve daily political problems in the farm!!!!!! I should answer a lot of daily questions of cows.
Cows will ask me: why we produce dairies freely? What about our interests after producing more dairies? What is our improvement in comparison with yours? How we could be able to have more responsibility in our life? Why we are not able to be graduated? How we can get the loans? Why…..? how……? What…..? and finally : Why we are not free like you? …And in the final day: We must be masters, because we think better than you!!!
OOHHH, No …. Forget it. I only want to have 100 stupid cows with normal production!
A day, an angle come to you and offer you an opportunity! You can Choose Yes or No!He offers an opportunity which accordingly, if you would like and confirm, your cows would be able to think perfectly!!!!! So, they would be able to manage the situation to produce more dairies and fat and meet!!!!!! Also they may be improving in other quantities by the logical ways! They will give you a prompt consult at all fields like economy, saving energy and so on.What do you think…….Do you accept the offer?
1st suggested answer by simple people:
Ooohhhh, Nice, that's ok, Why not. I would accept your offer abruptly! I could lay and watch my improvement like a favorite movie without any disruption! Come on. In a few days, I would have a lot of cows, a big farm, with a huge capacity of production. I could establish my own government!!!!!!!!!!!!!
2nd Suggested answer by leaders and politicians:
Forget it at all! I'll insist to save my 100 stupid cows and my own normal production. In this case I would try to improve the situation by my own logic and mind. In the other case, be sure that I have to solve daily political problems in the farm!!!!!! I should answer a lot of daily questions of cows.
Cows will ask me: why we produce dairies freely? What about our interests after producing more dairies? What is our improvement in comparison with yours? How we could be able to have more responsibility in our life? Why we are not able to be graduated? How we can get the loans? Why…..? how……? What…..? and finally : Why we are not free like you? …And in the final day: We must be masters, because we think better than you!!!
OOHHH, No …. Forget it. I only want to have 100 stupid cows with normal production!
| You Opinon : |
Salam
In The Name Of God
Salam
You know what? I am a lucky man! God has helped me to know him, As I believe, As I imagine, As I feel.........
He/She/It is not only my Master but also my best friend.
I want to share my imagination with you.I want to say every thing! In my opinion , the official language of the known religions , is not the only way to respect the god. You can choose your own way , to reach him and feel him......
I want to speak about humans, Automation, Planes, Animals, Politic,......
To know more about them.
To know more about the GOD.
Help me....
To know him better....
Bye
Salam
You know what? I am a lucky man! God has helped me to know him, As I believe, As I imagine, As I feel.........
He/She/It is not only my Master but also my best friend.
I want to share my imagination with you.I want to say every thing! In my opinion , the official language of the known religions , is not the only way to respect the god. You can choose your own way , to reach him and feel him......
I want to speak about humans, Automation, Planes, Animals, Politic,......
To know more about them.
To know more about the GOD.
Help me....
To know him better....
Bye
| You Opinon : |
اشتراک در:
پیامها (Atom)

